ه‍.ش. ۱۳۹۰ تیر ۲۲, چهارشنبه

جوك هاي آباداني




دو تا آبادانی به هم می رسن. اولی می گه: جات خالی دیروز رفتم شکار هفت تا خرگوش چهار تا آهو سه تا شیر شکار کردم .

دومی میگه: همش همین؟

اولی می گه: بابا، آخه با یک تیر مگه بیشتر از اینم می شه؟

دومی میگه : تازه تفنگم داشتی؟ !

 

 

یک روز دو تا آبادانی واسه هم خالی می بستند . اولی میگه : ما یه کوه کنار خونه مون داریم که هر وقت می گیم حمید . دو سه بار میگه حمید…. حمید…. حمید….دومی میگه : این که چیزی نیست . ما یه کوه داریم کنار خونه مون که هر وقت می گیم حمید . میگه : کدوم حمید؟

 

 

روزی عقابی خسته داشت پرواز میکرد که ناگهان گنجشک آبادانی میره طرفش میگه کاا وسعت پر و حال میکنی عقابه میگه بروحوصلت و ندارم گنجشکه بازم پیله میکنه میگه کا وسعت بال رو حال میکنی عقابه بازم میگه بروحوصلت و ندارم وگرنه میام یه کاری میکنم پرات بریزه گنجشکه میگه مردی بیا عقابه میره طرف گنجشکه میزنه پراشو میريزه گنجشکه در حال افتادان میگه کا هیکل و حال میکنی؟؟ !

 

 

یه تهرانیه میاد خالی ببنده روی آبادانیه رو کم کنه میگه

سگای ما هر وقت بخوان بیان تو خونه اول در میزنن بد میان داخل!

آبادانیه میگه: ولک مگه سگاتون کلید ندارن؟!؟ !

 

 

 آبادانیه یه پنجاه تومانی تقلبی چاپ مي كنه لو میره میگیرنش ...

آبادانیه میگه از کجا فهمیدین کار منه؟

میگن: آخه  کنار در دانشگاه تهران سمبوسه فروشی کجا بوده؟!؟!؟

 

 

یه تهرانیه و آبادانیه رو داشتن اعدام میگردن تهرانیه مثل بید میلرزید ...
آبادانیه با خونسردی تمام نگاهی کرد به تهرانیه و گفت: کا مگه بار اولته!!؟




ارسال یک نظر