۱۳۹۰ فروردین ۲۰, شنبه

khatere pezeshke atfal

خاطره یک پزشک بخش اطفال
رفتم دستکش هام رو عوض کنم، نمیدونم تا برگردم چه بلایی سر خودش آورد که
اینطوری گریه میکرد! پرسیدم آخه کجات درد میکنه کوچولو؟... بدون وقفه
میگفت: تقی.....تقی!پرستار رو صدا زدم، ولی اونم نتونست متوجه بشه که این
بچه چش شده ...بچه هم که ول کن نبود و دائم تقی تقی میکرد! گفتم تقی جان
آروم باش! تو ديگه مرد شدي! مرد که گریه نمیکنه!! پرستار گفت اسمش که تقی
نیست آقای دکتر! تو پرونده اش نوشته رامتین! گفتم خب شاید تو خونه تقی
صداش میکنند!!...اونم زد زیر خنده!ازش خواهش کردم مادر بچه رو صدا کنه،
تا بخش رو روی سرمون خراب نکرده !!مادرش که اومد ، یه چسب زخم خواست و
 چسبوند رو "انگشت شست" اش، بعد هم دلداری اش داد و آرومش کردگیج شده
بودم! پرسیدم قضیه چی بود؟...مشخص شد تو مهدکودک ، اسم امام ها رو به
ترتیب انگشت های دست، به این ها یاد میدن،... این بچه هم که انگشت شست اش
مونده بود لای دسته صندلی و درد گرفته بود، برای همین هم وقتی ازش می
پرسیدیم کجات درد میکنه ، همش میگفت: تقی
ارسال یک نظر