۱۳۹۳ اردیبهشت ۳, چهارشنبه

رابطه‌

چه واژه‌ی گنگ و محدودی‌ است رابطه.
و چقدر این سوال کلی است که: «آیا هم‌اکنون در رابطه‌ای هستی؟»
«رابطه»
فقط نشان می‌دهد که تو به کسی «ربط» داری!
اما نوع ربط را نشان نمی‌دهد.
بعضی رابطه‌ها مثل قهوه‌اند.
هر از چندی، احساس نیاز به آنها می‌کنی و وقتی طعم آنها را چشیدی تا مدت‌ها احساس نیاز در تو می‌میرد.
بگذریم از آنها که وقتی هوس قهوه می‌کنند، چند لیوانی قهوه می‌خورند. یکی پس از دیگری اما نه در یک کافه!
بعضی رابطه‌ها مثل سلول انفرادی هستند. راه ورود دارند. اما راه خروج ندارند. وقتی در آن رابطه هستی، باید به دور از تمام دنیا، باشی و زندگی کنی. نمی‌دانی که در آن بیرون، حکومت تغییر کرده یا نه. می‌گویند در سلول انفرادی گاهی حتی به زنده بودن خود هم شک می‌کنی.
بعضی رابطه‌ها مثل یک خانه‌ی شیشه‌ای هستند. همیشه به تو گفته‌اند و خود نیز احساس می‌کنی که آزادانه در دنیا می‌چرخی. نخستین بار که به دیوار خوردی می‌فهمی که زندانی یک خانه‌ی شیشه‌ای هستی.
بعضی رابطه‌ها مثل لباس‌ هستند. کمک می‌کنند تا در میانه‌ی جمع، عریانی خود را پنهان کنی. کمک می‌کنند که تو خود را ثروتمند‌تر، ساده‌تر، چاق‌تر، لاغر‌تر، زیبا‌تر، شاد‌تر، جوان‌تر یا مسن‌تر، از آنچه هستی نشان دهی. لباس وقتی از مهمانی به خانه بازگشت، زود می‌آموزد که جایگاهش در کمد لباس‌هاست، نه تخت...
بعضی رابطه‌ها نیز، مانند هوا هستند. تا هستند دیده نمی‌شوند. اما نخستین لحظه‌ای که نبودند، می‌توانی نیاز به بودنشان را با تک تک سلول‌های تن‌ات لمس کنی.
و تو در بعضی رابطه‌ها... و تو در بعضی رابطه‌ها مثل یک کفش هستی. به محض آنکه به مقصد رسیدند،‌ در کناره‌ی درب ورودی تنها خواهی ماند و صاحب کفش به تنهایی وارد خانه خواهد شد...
و تو در بعضی رابطه‌ها مثل یک موبایل هستی. احساس می‌کنی که مهمی و همیشه در دستان او. دیر زمانی طول می‌کشد تا بیاموزی که مهم «تو» نبوده‌ای. بلکه «آنهایی» بوده‌اند که اتصال به آنان، از طریق «تو» ایجاد می‌شده.
و تو در بعضی رابطه‌ها مثل یک نیمکت هستی. به مسافر تن‌خسته‌ای که روی تو نشسته دل می‌بندی و می‌گویی: «این بار،‌ او هم به من دل بسته است». و نخستین سرما یا گرما یا باد یا باران، دیر یا زود به تو اثبات می‌کند که «نیکمت» باز هم فریب مسافری دیگر را خورده است

--
مانی
Iran Web Host
Manico.ir

Google Plus ID : manidigit
Facebook ID : nimaormani
Yahoo ID : nimaormani
Skype : nimaormani
oovoo : nimaormani


http://irwhost.com/http://manico.ir/

۱۳۹۲ اسفند ۱۸, یکشنبه

هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم ...

ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن ...

روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش...

من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم.

کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟

هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟

بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم:
همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!!
ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:
تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟
گفتم نه
گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش كني؟
گفتم: نه !
گفت: اصلا عاشق بودي؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟
گفتم: نه !
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟
با درماندگي گفتم: آره، ...... نه، ..... نمي دونم !!!

ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين ....

حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگا

​​
ر برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد.

ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟
جواب دادم: نه !
ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني



هر 60 ثانيه اي رو كه با عصبانيت، ناراحتي و يا ديوانگي بگذراني، از دست دادن يك دقيقه از خوشبختي است كه ديگر به تو باز نميگردد

زندگي كوتاه است، قواعد را بشكن، سريع فراموش كن، به آرامي ببوس، واقعاً عاشق باش، بدون محدوديت بخند، و هيچ چيزي كه باعث خنده ات ميگردد را رد نكن

اين پيام را براي تمام كسانيكه برايت مهم هستند بفرست.:-) :-)

۱۳۹۲ اسفند ۹, جمعه

جدیدن تو sms سلام یه "س" مینویسن !!!!!
همینجوری پیش بره sms خالی میفرستن خودمون باید بفهمیم منظورشون چیه










--
Manico.ir

Google Plus ID : manidigit
Facebook ID : nimaormani
Yahoo ID : nimaormani
Skype : nimaormani
oovoo : nimaormani


http://irwhost.com/http://manico.ir/

💞11 ماه گذشت ...
بعضیا دلشون شکست ...
بعضیا دل شکوندن ...
خیلیا عاشق شدن و خیلیا تنها ..
خیلیا از بینمون رفتن ...
خیلیا بینمون اومدن ...
گریه کردیم و خندیدیم ...
زندگی بر خلاف آرزوهامون گذشت...

​20 روز مونده ازهمه ى اون خاطره ها!..
" آرزو دارم نوروزى كه پيش رو دارید آغاز روزهايى باشه كه آرزوشو دارین 💞
"حالا این ارزوی قشنگ رو برای بهترین دوستای خوبه اددلیستم تقدیم میکنم...💞
تاريخ ا
​مروز​
​​
(
​1392.
​12.
​9)

۱۳۹۲ بهمن ۲۹, سه‌شنبه

Fwd:




یاد من باشد فردا دم صبح
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا،  آب ، زمین
مهربان باشم،  با مردم شهر
و فراموش کنم،  هر چه گذشت
خانه ی دل،  بتکانم ازغم
و به دستمالی از جنس گذشت ،
بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل
مشت را باز کنم، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم
یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش، نگردد فردا
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم، در دل
لحظه را در یابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی  خودم، عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم
یاد من باشد فردا حتما
به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست
یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی...




--
Manico.ir

Google Plus ID : manidigit
Facebook ID : nimaormani
Yahoo ID : nimaormani
Skype : nimaormani
oovoo : nimaormani


http://irwhost.com/http://manico.ir/

۱۳۹۲ آبان ۲۴, جمعه

آیا هم‌اکنون در رابطه‌ای هستی؟

چه واژه‌ی گنگ و محدودی‌ است رابطه.

و چقدر این سوال کلی است که: «آیا هم‌اکنون در رابطه‌ای هستی؟»

«رابطه» فقط نشان می‌دهد که تو به کسی «ربط» داری! اما نوع ربط را نشان نمی‌دهد.


بعضی رابطه‌ها مثل قهوه‌اند.هر از چندی، احساس نیاز به آنها می‌کنی و وقتی طعم آنها را چشیدی تا مدت‌ها احساس نیاز در تو می‌میرد. بگذریم از آنها که وقتی هوس قهوه می‌کنند، چند لیوانی قهوه می‌خورند. یکی پس از دیگری اما نه در یک کافه!


بعضی رابطه‌ها مثل سلول انفرادی هستند. راه ورود دارند. اما راه خروج ندارند. وقتی در آن رابطه هستی، باید به دور از تمام دنیا، باشی و زندگی کنی. نمی‌دانی که در آن بیرون، حکومت تغییر کرده یا نه. می‌گویند در سلول انفرادی گاهی حتی به زنده بودن خود هم شک می‌کنی.


 بعضی رابطه‌ها مثل یک خانه‌ی شیشه‌ای هستند. همیشه به تو گفته‌اند و خود نیز احساس می‌کنی که آزادانه در دنیا می‌چرخی. نخستین بار که به دیوار خوردی می‌فهمی که زندانی یک خانه‌ی شیشه‌ای هستی.


بعضی رابطه‌ها مثل لباس‌ هستند. کمک می‌کنند تا در میانه‌ی جمع، عریانی خود را پنهان کنی. کمک می‌کنند که تو خود را ثروتمند‌تر، ساده‌تر، چاق‌تر، لاغر‌تر، زیبا‌تر، شاد‌تر، جوان‌تر یا مسن‌تر، از آنچه هستی نشان دهی. لباس وقتی از مهمانی به خانه بازگشت، زود می‌آموزد که جایگاهش در کمد لباس‌هاست، نه تخت...


بعضی رابطه‌ها نیز، مانند هوا هستند. تا هستند دیده نمی‌شوند. اما نخستین لحظه‌ای که نبودند، می‌توانی نیاز به بودنشان را با تک تک سلول‌های تن‌ات لمس کنی.


و تو در بعضی رابطه‌ها... و تو در بعضی رابطه‌ها مثل یک کفش هستی. به محض آنکه به مقصد رسیدند،‌ در کناره‌ی درب ورودی تنها خواهی ماند و صاحب کفش به تنهایی وارد خانه خواهد شد...


و تو در بعضی رابطه‌ها مثل یک موبایل هستی. احساس می‌کنی که مهمی و همیشه در دستان او. دیر زمانی طول می‌کشد تا بیاموزی که مهم «تو» نبوده‌ای. بلکه «آنهایی» بوده‌اند که اتصال به آنان، از طریق «تو» ایجاد می‌شده.


و تو در بعضی رابطه‌ها مثل یک نیمکت هستی. به مسافر تن‌خسته‌ای که روی تو نشسته دل می‌بندی و می‌گویی: «این بار،‌ او هم به من دل بسته است». و نخستین سرما یا گرما یا باد یا باران، دیر یا زود به تو اثبات می‌کند که «نیکمت» باز هم فریب مسافری دیگر را خورده است.

--

۱۳۹۲ آبان ۲۰, دوشنبه

قطعه گم شده - این مطلب رو تا تهش بخونه زیاده اما تاثیر گذاره‎

هرکی در پی پیدا کردن خودش و حقایق دنیاست این مطلب رو تا تهش بخونه زیاده اما تاثیر گذاره
پس از خوندن این مطلب من خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم بخونید شاید شما هم خوشتون اومد.

[تو قطعه گم شده ی من هستی، من قطعه‌ای گم شده هستم، ما همگی قطعه هایی گم شده هستیم و هیچکس قطعه گمشده ی هیچکس نیست (که اگر بود، دیگر قطعه ای گم شده باقی نمی ماند!)

تو به من می گویی: «هیچ آدمی را نمی توان یافت که قطعه خود را جستجو نکند؛ فقط نوع قطعه هاست که فرق می کند، یکی به دنبال دوستی است، دیگری در پی عشق؛ یکی همراه می خواهد و دیگری شریک زندگی، یکی هم قطعه ای اسباب بازی !»

گاهی بعضی ها با ما جور در می آیند، اما همراه نمی شوند، گاهی نیز آدمهایی را می یابیم که با ما همراه می شوند اما جور در نمی آیند.گاهی اویی را که دوست می داری احتیاجی به تو ندارد زیرا تو او را کامل نمی کنی. تو قطعه گمشده او نیستی ،تو قدرت تملک او را نداری!

به آنانی که دوست نداریم اتفاقی در خیابان بر می خوریم و همواره بر می خوریم، اما آنانی را که دوست می داریم همواره گم می کنیم و هرگز اتفاقی در خیابان به آنان بر نمی خوریم!!
برخی رابطه ها ظریفند ، به طوری که به کوچکترین نسیمی می شکنند و برخی رابطه ها چنان زمختند که ما را زخمی می کنند...

 


به هر حال آدم هرگز بدون قطعه خود یا دست کم بدون آرزوی یافتن آن نمی تواند زندگی کند. گستره این آرزو به اندازة زندگی آدم است و آرزوهای آدم هرگز نابود نمی شوند، بلکه تغییر موضوع می دهند. حتی آن که نمی خواهد آرزویی داشته باشد، آن که آرزویش را از کف داده است، آنکه ایمان خود را به آرزویش از دست داده است، اندیشه اش گرفتار «آرزو»ست.


تو گاهی خیال می کنی گمشده خود را باز یافته ای ، اما بسیار زود درمی یابی که این بازیافته ات قدری بزرگتر از بخش گمشده توست، یا قدری کوچکتر و آنگاه که نمی توانی محکم نگاهش داری، از دستت لیز می خورد و گم می شود. گاهی او را می یابی و مدت کوتاهی در خوشبختی وصال به سر می بری و اما گاه او رشد می کند و از خلاء تو یا حتی خود تو بزرگتر می شود و دیگر در درونت نمی گنجد . آن گاه او بدل به قطعه گم شده یک نفر دیگر می شود! و تو را برای جستن دایره خود ترک می کند و گاه نیز تو بزرگ می شوی و او کوچک باقی می ماند و روزی ناگهان درمی یابی که «او»قطعه گم شده ی تو نبود، او لقمه دهان تو نبود. گاهی هم «او» را می یابی و این بار از ترس آنکه مبادا از دست تو لیز بخورد و برود ، سفت نگهش می داری ، دو دستی به او می چسبی و ناگهان گمشده تو زیر بار این فشار خرد و له می شود.

و من باز به تو می گویم: «در گریز از تنهایی و جدا افتادگی به دوست داشتن پناه می بری و آن گاه که دوست داشتن را یافتی آن را با هراسِ از کف دادنش، از هراس تنهایی و جدا افتادگی رنج آورش می کنی و سرانجام نیز از دست می دهی اش. احمقانه است اما تو از ترس تنها ماندن،‌ تنها می مانی و گاه ته دلت حتی می ترسی که قطعه گم شده ات را پیدا کنی که مبادا دوباره گمش کنی. تو از تنها ماندن می ترسی و از همین رو تنها می مانی! »

 


و تو باز به من می گویی: آدمی گذشته اش را در گم کردن دوستانش از دست می دهد، دوستانی را که از پس سالها انتظار یافته ای بسیار زود و به آسانی از کف می دهی و با این از دست دادن، بخشی از وجودت را، بخشی از زندگی خود را از دست می دهی ، تنها می شوی و دیگر کسی نیست تا با او از هراس هایت، رویاهایت، آرزوهایت حرف بزنی، دیگر کسی نمی ماند تا با او از تنهایی خودت فرارکنی و باز تنها می مانی، تنها بدون گذشته ات و با آینده ای که به زودی به گذشته ای از دست رفته بدل خواهد شد و آن گاه سخت احساس تنهایی خواهی کرد و حس خواهی کرد که همه آدم هارا ، همه دوستانت را دیر یا زود از کف خواهی داد، بخش هایی از زندگی ات را به بادخواهی سپرد.



و من به تو آن کلام تونیوکروگر را می گویم: «آن کس که بیشتر دوست دارد، ضعیف تر است و بیشتر رنج می برد!»

و تو به حرفم گوش نمی دهی ، و آنگه تو به من می گویی:
«چرا نمی توانیم قطعه خود را بیابیم؟ شاید برای اینکه قلبمان را کوچک کرده ایم، خودمان را کوچک کرده ایم. وشاید گم شده ما در قلب کوچک ما نگنجد و قلب باید بزرگ باشد، بزرگتر از روزمرگی های کوچک ؛‌ شاید از اینکه قلبمان را بزرگ کنیم می هراسیم، شاید ما از کامل شدن می هراسیم، از هر چیز که تغییرمان دهد، از مرگ و از عشق! »
و آن گاه شاید ناگهان بی آنکه فکرش را بکنی، وقتی که اصلاً انتظارش را نداری، مثل خوابی که منتظرش نبودی، درحالی که همه چیز داشت از یادت می رفت، قطعه گم شده خودت را می یابی، و از او می پرسی :«آیا شما قطعه گم شده ی کسی هستید؟
»
و او اگر زیرک باشد، می گوید: «نمی دانم
و تو اگر زیرک باشی، می پرسی: «شاید بخواهی قطعه گم شده ی من باشی؟»
و او اگر زیرک باشد، می گوید: «شاید، تا ببینم چه پیش می آید.»
و آنگاه شما جور می شوید؛‌ آنگاه یک رابطه پایدار جور می شود و تو می اندیشی که قطعه های گم شده ، آینده یکدیگرند. یافتن یک قطعه باز تو را به این توهم کهن رمانتیک گرفتار می کند که او را شناخته ای. آنگاه تو همه چیز را از یاد می بری ، همه اطرافیان خود را، همه اتفاقات را، همه چیز را،‌ حتی خودت را . و آرام آرام در این فراموشی حس می کنی بیش از آنچه یافته ای، از دست داده ای و آن گاه می فهمی اگر آدم قطعه گم شده ای نداشته باشد ، جستجو هم نخواهد کرد. و تو در می یابی که باید همواره و همواره درجستجوی چیزی باشی و هرگز نیز نباید در توهم رمانتیک یافتن فرو بلغزی.

بگذار هرگز نیاستی ؛ باید رفت، باید رفت و همواره رفت

--